تبليغاتX
ماه پا به ماه

ماه پا به ماه

ادب و هنر

 

به نام پروردگار فرصتی دوباره فراهم آمد تا دلنوشته ها یا دستنوشته ها یم را به دنیای مجازی بسپارم باشد تا حقیقت هر آنچه که از این نوشته ها در یافتید با خرسندی تمام از تمامی عابران دوست بپذیرم.

 

هر روز کیفم را می گردم

تا مدادم را پیدا کنم

آینه را

پروانه های خشک شده لای تقویم

کلیدم

تنهایی 

شناسنامه ام

دلمشغولی هایم را

با خود به

ایستگاه اتوبوس

بانک

پارک

رستوران

دانشگاه

و گاهی به رویاهایم می برم

دوستم می گفت

بگذار امروز با کیف تو سر کار بروم

شانه های من مدتی ست

پرنده ای به خود ندیده است

 گاهی آنقدر بزرگ می شود

که در زمستان

دستکش می پوشد

تابستان بادبزن

بهار

کارت پستال می فرستد

و پاییز

نامه های برگشت خورده ام را می خواند

 دردهایش را دوست دارم.

 

۲

 

اینجا

پر از زمزمه های طولانی زنی ست که

شبها

چادرش را پهن می کند روی شهر

آرام آرام گریه می کند

با پاهای ورم کرده

وکفشهایی که تنها خاطره اش

پشت در ماندن است

به میا نه های شعر که می رسم

می ترسم

رهایت می کنم در...

نفس می زنم

نفس می زنم

و ردپایت را می بوسم

از اینجا به بعد

تو را می کشم

با هر چه سپید

رودخانه ای بر روسری ات

جنگلی بر چادرت

و چکه چکه ستاره ها را

که از سینه هایت می چکند روی زمین

خیابان به خیابان

خانه به خانه

اجاق به اجاق

چراغها را روشن می کنی

فواره ها را

پنجره هارا

آغوشها را باز می کنی

صبح

قشنگ می شود

سرمه می کشد

کفشهایش را واکس می زند

و از در می زند بیرون...

 

۳

ایستاده ای وسط زندگی

نه

ستاره ای در جیب

نه

پرنده ای در ذهن

دکمه هایت را محکم ببند

این ابتدای تنهاییست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:46  توسط آيسا   | 

 

 

 

 یار دبستانی من...

 

کلاس = سالک

صدای جیر جیر در،همه سرها را به طرف خود برگرداند.سرم را از روی لیست حضوروغیاب بلند کردم و به آستانه در خیره شدم.پسر با چشمهای نگران به من زل زده بود.به سختی آب دهانش را قورت داد و لب به سخن گشود.پرسیدم چرا باز هم دیر آمدی می دانی ساعت از 10.5 هم گذشته است.با موهای سیخ، سیخ که چکه چکه روغن از آن می چکید و دکمه های باز پیراهنش که تا ستون فقراتش رها شده بود گفت :بله خانم...

بالاخره پس از گفتمانی به ظاهر رسمی وارد شد و صاف رفت ته کلاس نشست.هویت بازیگوش این موجود مدتی بود که بر ما آشکار گردیده بود.اگر روزی به موقع حضور می یافت ،آن روز برای من و دانشجویان فراموش نشدنی بود.نامش را خواندم و خواستم تکالیفش را برای تایید نهایی ببینم.یک بار ،دو بار،سه بار،چند بار ایشان را صدا کردم ،اما  دریغ از پاسخی ،  عکسل العملی که نشان از شنیدن داشته باشد.

که ناگهان رفیق شفیقش جلدی، بلند شد بر آرنج مبارک کوبید و تازه ایشان بید ار شدند از خوابی گران و از هوای پشمکیشان بیرون جهیدند.و 3 تا 4 متر سیمهای سیاه و سفید را که بر حوالی گوش و سرش پیچیده بود از خود جدا کرد به طرزی که شاید صدای ما را بشنود.بار دیگر باید به روی منبر می رفتم و شروع می کردم به تکرار تبصره و تذکره الاولیایی چون عطار و...

آهی کشیدم از ته دل،خاکستری،به طرزی که شیشه عینکم را بخاری جانسوز فرا گرفت.چند دفعه باید بدیهیات را تکرار کنم دانشگاه نه میخانه است و نه... مکانی است مقدس و کلاس را حرمتی ست.چنان با شور و هیجان مشغول وصیت و نصیحت بودم که ناگهان آدامسی باد شده مثال بالنی رها شده در حوالی صورت دختری چنان منفجر شد که به قول بچه ها کلاس رفت روی هوا!از شما چه پنهان که خنده، بنده را هم برده بود.باید فکری می کردم.پس سرم را به بهانه برداشتن کتاب در کیفم بردم و خنده هایم را نثار کیف و قلم و... کردم.

در حالی که تکالیف آقای x را می دیدم صوتی چون هزار ،نازک ،نارنجی از گوشه کلاس بلند شد و پرسید:ببخشید خانم تاریخ ژوژمان را کی اعلام می نمایید؟به طرف صوت هزارگونه برگشتم که چشمتان روز بد را نبیند.موهایش را طوری آرایش کرده بود که صد رحمت به آبشار نیاگارا، لایه لایه کرم پودرکه بر گونه مالیده بود وناخها را که به رنگ رنگ رنگین کمان آراسته و مثقال ،مثقال و کیلو کیلو مشک و عطر وعنبر بر جامه خویش آغشته بود.

و الحیرت چشمهایش که زیر چندین فقره پودر و خطهای مشکوک گم شده بود.لحظه ای مرا استرسی عجیب فرا گرفت .پلکی زدم و بر خود شک و رشک بردم.

درست در همان ردیف از سکنه دانشجو سه دختر و یک آقا پسر دیگر جلوس فرموده بودند و بر دماغ هر کدامشان وصله هایی از باند و چسب  سایه افکنده بود. احساس کردم در مطب پزشک هستم و منتظر تا نوبتم شود.

باز هم شک کردم بر همه چیز.افکار پریشان بر من چیره شده بود که به یاد گفته ای افتادم:"شک ،مقدمه یقین است"

هنوز 2ساعتی از الباقی کلاس مانده بود که صدای اذان از بلندگوهای دانشگاه شنیده شد و آقایان وخانمهای وزین،بلندمرتبه و زیبا قلم قصد عزیمت به سلف سرویس را نمودند .بنده هم پس از حضور و غیابی مجدد جهت کسب اطمینان از عدم خروجهای احتمالی ندای خداحافظی را سر داده و بیرون رفتم.

در راهرو،هر کدامشان را می دیدم یک دستشان بر گوشی موبایل و دست دیگرشان یا بر گردن یار و یا بر جزوه های پود شده و ریش شده جگر زلیخا بود.آنچه جالبتر بود،هر دفعه از کنارمان رد می شدندچادر و کلاه از سر بر می داشتندو ما را به عبارت خسته نباشید آذین می کردند.

شب هنگام فرا رسید سر را بر بالشی نرم گذاشتم و قصد خواب کردم.اما دریغ که زیر پلکهایم غوغایی بود بس عجیب.صدای یکریز زنگ موبایل،چهرهایی با دماغهایی بریده و چسب خورده که مانند اشباح سرگردان از این سر کلاس به سر می رفتند وکسب اجازه می کردند.که ناگاه صدای ترکیدن آدامسهایی که می جویدند مرا از خواب پراند برای همیشه .

 ازاضطرار و اظطراب چوب الف را بر سر مراقبه های دور و نزدیک فرود آوردم و دعایی از اخلاص که خدایا:نسل نوظهور تنها را،ادبی فزون تر،جسارتی کمتر،شهامتی بیشترعطا بفرما و آنها را از وسوسه های مدارج و مدارک دست یافتنی و یک شبه برهان.و در دل امیران دور و نزدیک کشورمان چراغی از نور  و روشنایی بگردان.

 (با کسب اجازه و احترام به همه معلمهای سپید،دردلمان حکایتی بود که باید می نمود.)

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 خطوط طلایی را رسم می کنم

در هیچ نقطه ای به دست نمی آیی

 گاه،بالای درخت

گاه،روی زمین

گاه،موج می زنی

 چند سانت از کناره های دنیا را قاب کنم

تا به دست آیی

هزاران رنگ را ترکیب کرده ام

نمی آیی

 تکنیکم را عوض می کنم

انتزاع

با امضاء

عشق است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   

 قدم می گذارم

چینهای دامنت را

خلیج فارس و دریای عمان را

موج می زنندم

ماهیان ایستاده در

شکاف لبهایت

می لغزند خاطراتم را

 

فکر رفتن به

آسمان

اقیانوس

آنقدر دور است که

لابه لای پریشان دوریهام

جا می گذارم

مادر را

بادبانهایی که نمی وزندم

جغرافیای حالتش را

هیچ سمتی

 

قطع شوم در خوابهای زمین

سیبری

خزر

تنگه های دلتنگی

و استوایی سبز ،

بغل کرده زنی را

دندان زده،نزده

میوه های جوانه زده

در پیراهنش را می رقصد

 

بوی تور

ماهی

موج بر می دارد تنم را

دریا را

که ازشکاف انگشتهایت

می ریزد روی دامنش.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنوشته شده درـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبهار ۸۸ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 انعکاس:انمایشگاه کاریکاتور ر اثر بابک حکمت

مکان:تهران:چهارراه فلسطین دانشکده هنر و معماری طبقه همکف.

زمان:۸/۲/۸۸ لغایت۱۵/۲/۸

حضور دوستان را  گرامی می داریم.

 معماران اشتباهات خود را پنهان میکنند و پزشکان به خاک می سپارند.

در ۵۵ سا لگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید بامغزگرفت و تصمیمات بزرگ را  باقلب.(گابریل گارسیا مارکز)

 اشک نیرومندترین ماده سیال روی زمین است(لئوناردو داوینچی)

 هنر قدرت است.

نخستین گامها مهمترین گامها هستند.(پیکاسو)

۱:

خوب یادم است

خدا عصرهای تابستان را که روی زمین می پاشید

همه چیز شبیه تو می شد و از هم می پاشید

بلند می شدی جمع می کردی راه می افتادی

جمع که نمی شدی هیچ چمدانت هم از هم می پاشید

چراغهای سر کوچه ما همیشه روشن بودند

شهردار شهرمان حتی روی درختها هم آب می پاشید

بیا بایستیم روی یک خط نازک

یکبار من بیفتم از تو یکبار تو از من

گوش کن

این همان خانه است با دالانهای تودر تو

که به پنج دری می رسید و حوض و شمعدانی

و پرنده ای که در قفس از هم می پاشید

تکان بخور زندگی که بیکار نیست

بیایی نیایی بیایی نیایی

پا به پای جاده ای که درانتهایش

پرتگاه می کشید و از هم می پاشید

به احترام روحت شمع روشن کرده ام

کنار آب و آیینه و دختری که از هم می پاشید!

 

۲:

قندان بهانه کوچک شیرینی چای

تو چای بی قند

کافی ست

زنی هر روز قند را

در چایت بیندازد

تا به هم بزنی دنیا را.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 15:14  توسط آيسا   | 

بلا فاصله پس از باران

یک اتفاق افتاد

زمین چرخید و

چرخید و چرخید و

روی چشمهای  خیس مادر افتاد

چقدر موج زدم

تاب خوردم

 باد آمد و ناگهان

برگ از ذهن زرد مادر افتاد

کافیست

 ببینی

آنگاه شاید بدانی

چرا معجزه از چشمهای مادر افتاد

 ازلابه لای پرده ها همیشه

ماه می آ مد و

آرام ارام بر تنهایی مادر می افتاد

یک قصه شبیه او

یک عروسک شبیه من

از لالایی های مادر زنی

همیشه از خانه بیرون می افتاد

چای را به هم بزن

قهوه زا به هم بزن

در استکان دنیا

زنی تلخ   افتاد

 کسی چه می دانست

برف بود که دست از

سرمادرم بر نمی داشت

ادامه دارد البته شاید...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 14:51  توسط آيسا   | 

 

 

 

 

 

----------------

زیبا

فهمیدن است که

در چشمهای تو می روید

و سیبهایی که

در پیراهن تو جوانه می زند

نه دختر همسایه است

نه یک صفت

زیبا

کنار من است همیشه

اگر تو باشی!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:31  توسط آيسا   | 

مدتهاست به این موضوع فکر می کنم:

اگر کسی به جای این که سرش به سنگ بخورد به در یا بخورد چه میشود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 14:52  توسط آيسا   | 

کسانی که بینی خود را به تیغ جراحی می سپارند

با بینی خود مشکل ندارند بلکه با جهانبینی خود مشکل دارند!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 23:21  توسط آيسا   | 

ایستادن بر لبه های دنیا

مثل  کسی  است که تنها

 با سایه اش زندگی می کند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 17:51  توسط آيسا   | 

نگاه کردن به درخت

تنها نگاه به درخت نیست

به پرنده

لانه

آسمان

میوه

و باران است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 17:49  توسط آيسا   | 

گاهی پایین رفتن از پله ها سخت تر از بالا رفتن است

گاهی گوش کردن به یک موسیقی بد آنقدر تو را راضی می کند که موسیقی خوب نه

همینطور نگاه کردن در چشمهای کسی که دروغ می گوید

و رفتن به خانه کسانی که اصلا خانه نیستند

گوشه کنارهای دنیا پر شده از هذیان خواب و...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 17:44  توسط آيسا   | 

ایستاده ام

بر بالاترین نقطه جهان

با تو می گویم

از بادهایی

که در ما وزیدند

پرنده هایی

که در ما عاشق

زنانی

که در تو کوچیدند

و بر شانه هایت دخیل بستند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 7:47  توسط آيسا   |